تبليغاتX
زبان اشک

زبان اشک
تکه کاغذ های دوست داشتنی
بازگشت

سلام به تمام دوستای خوبم بعد از دوماه باز برگشتم

نتونستم بنویسم برای این که دست رسی به اینترنت نداشتم

برگشتم تا بنویسم تا ثابت کنم هستم .زنده ام.از همه مهم تر جا نزدم.

آومدم یه بار دیگه بگم دوست دارم سارای

 آومدم بگم دلم برای اون روزا که فقط با نگاه با همدیگه حرف میزدیم تنگ شده.

دلم تنگه دلم تنگه

 

وصال

 

شعله سرکش

لاله دیدم،روی زیبای توام آمد بیاد

شعله دیدم،سر کشی های توام آمد بیاد

سوسن وگل،آسمانی مجلسی آراستند

روی وموی مجلس آرای توام آمد بیاد

بود لرزان شعله شمعی در آغوش نسیم

لرزش زلف سمن سای توام آمد بیاد

درچمن پروانه ای آمد،ولی ننشسته رفت

با حریفان قهر بیجای توام آمد بیاد

از بر صید افکنی، آهوی سر مستی رمید

اجتناب رغبت افزای توام آمد بیاد

پای سروی،جویباری زاری ازحد برده بود

های های گریه در پای توام آمد بیاد

شهر،پرهنگامه از دیوانه ای دیدم،رهی

از تو و دیوانگی های توام آمد بیاد

 

|+| نوشته شده توسط رهی در چهارشنبه یکم شهریور 1385 و ساعت 17:51 |

به خاطر تو
سلام دوستان


امروز اومدم مرخصي تا حالا نميدونستم به سربازا اين قد سخت مي گيرن البته برا من مهم نيست چون از سربازي رفتن حدف دارم حدفم رسيدن به ساراس چون اون گفته برم سربازي سختي برام وجود نداره.
وقتي يه گروهان 120 نفره از صبح الطلوع ميدون از تپه بالا ميرن تا ظهر گرما بعضي ها از تشنگي غش مي كنن من فقط با يه چيز سير آب ميشم اونم فكر كردن به ساراي
وقتي فرمانده آزاد باش مي ده بچه ها به طرف شير آب ميدون من فقط به تو فكر مي كنم با وجود تو سختي وجود نداره تشنگيم رفع ميشه خستگي از بدنم بيرون ميره.
وقتي دوشب پشت سر هم سر پست بودم شبي سه ساعت مي خوابيدم فقط به اين دليل سر پست خوابم نمي برد كه مبادا فرمانده بيادو ببينه من خوابم واضافه خدمت بزنه رسيدن ما به هم چند وقتي بيشتر بشه من اين بيست ماه خدمتو فقط به خاطر تو تحمل مي كنم.
وقتي فرمانده سر ظهر گرما مي گه از تپه بالا بريد به اين دليل من زود تر از همه به بالاي تپه مي رسم چون به خودم ميگم ساراي تو اون بالاس مي خوايش يالا بدو برو پيشش.
وقتي فرمانده سينه خيز ميده ناراحت نمي شم به خودم ميگم عزيزترينت اون جلوه برو پا بوسش.
اينم مثل بقيه كاراس كه به خاطر تو انجام ميدم مثل نكشيدن سيگار از سال پيش تا حالا باورم نميشد من سيگار نكشم چند بار به خاطر خودم ترك كردم ولي بعدازچند وقت دوباره شروع مي كردم يه بار به خاطر تو گذاشتم كنار ديگه نكشيدم.
من به خاطر تو همه كار مي تونم بكنم.

دوست دارم سارای

 

آه آتشناك


چون شمع نيمه جان به هواي تو سوختيم
با گريه ساختيم و به پاي توسوختيم


اشكي كه ريختيم به ياد تو ريختيم
عمري كه سوختيم براي تو سوختيم


پروانه سوخت يك شب و آسود جان او
ما عمر ها ز داغ جفاي تو سوختيم


ديشب كه يار انجمن افروز غير بود
اي شمع تا سپيده به جاي تو سوختيم


كوتاه كن حكايت شبهاي غم رهي
كز برق آه و سوز نواي تو سوختيم

I love you

|+| نوشته شده توسط رهی در جمعه دوم تیر 1385 و ساعت 2:36 |

روز به یاد ماندنی
بازم يه سلام
امروز ميخوام از يه روز براتون بگم يه روزي كه خيلي دوسش دارم
تو اين چند سال كه ما همديگرو دوس داشتيم يه روز فقط با هم بيرون رفتيم
اون با دوستش قرار داشت تو پارك چمران كرج منم رفتم
ميخواست يه كتاب از تو كولش به دوستش بده كمكش كردم كولشو در بياره بعد از اين كه كتابو داد به دوستش كولشو داد دست من حواسش نبود كولشو گذاشتم رو سينم اون وقت بود كه فهميدم چقد دوسش دارم روم نميشد دستشو بگيرم اگه روم ميشد دستشو مي بوسيدم.
يادمه اون روز يه ماشين نيرو انتظامي تو پارك بود دست منو ميگرفت ميگفت خدا كنه مارو بگيرن.
خدايا ميشه ما بازم با هم بريم بيرون؟
با تمام وجود ميگم دوست دارم ساراي
هر كاري بگه ميكنم بجز يه كار اگه بگه تنهام بزار نمي تونم.
يه چيز از خدا ميخوام قبل از اين كه بهم بگه ديگه دوست ندارم من مرده باشم.

 

راستی داشت یادم میرفت فردا یعنی هجدهوم من به دستور سارا دارم میرم خدمت آره فردا اعزام میشم ولی بهتون سر میزنم یا حق.

طوفان اشك


زگريه،دوش نياسود،چشم تر بي تو
چو شمع،سوختم از شام تا سحر بي تو


شبي به ديد? من پاي نه،كه از غم عشق
بود زموي تو،روزم سياه تر بي تو


ترحمي،كه زطوفان اشك و آه چو شمع
در آب وآتشيم،از پاي تا بسر بي تو


ترا،چو غنچه بود خنده بر دهان بي من
مرا،چو لاله بود داغ ب جگر بي تو


بكش به تيغم،اگر طالع وصالم نيست
كه نيست تاب شكيبائيم دگر بي تو


نصيب چشم رهي،جز سرشك درد مباد
دمي زگريه،بر آسوده ام اگر بي تو

|+| نوشته شده توسط رهی در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385 و ساعت 13:20 |

شب دوست داشتني

سلام به تمام دوستان خوبم

ببخشيد بچه ها بعد از اپم رفته بودم مسافرت به اينترنتم دست رسي نداشتم به همين خاطر نتونستم بيام و بهتون سر بزنم انشا الله جبران ميكنم.

مي خوام امروز از بهترين روز زندگيم براتون بگم چهار،پنج سال پيش من به سارا به چشم يه خواهر نگاه ميكردم ولي با اين حال با تمام دختراي ديگه برام فرق داشت

درست روز سوم عيد سال هشتادو يك بود ترم اول دانشگاه بودم اون شب خونهي ما بودن با هم كتاب ادبيات و باز كرديم شروع کردیم به شعر خوندن یه بیت اون میخوند یه بیت من اون شب يه هس عجيبي داشتم

بعد از خوندن شعرا نظرمو در بارهی تك تك دختراي فاميل پرسيد بهش گفتم برام مثل خواهراي خودمن بعدش من ازش پرسيدم تو كيو دوست داري نمي خواست بگه اسرار كردم

گفت من شمارو دوست دارم يه لحظه دنیا برام زیرو رو شدنميدونستم چم شده بهم گفت نظر شما در مورد من چيه بهش گفتم تو برام با تمام دختراي فاميل فرق داري

بعد از اون هزاران بار به هم گفتيم دوست دارم

 

بر جگر داغي ز عشق لاله رويي يافتم
در سراي دل ،بهشت آرزويي يافتم


عمري از سنگ حوادث سوده گشتم چون غبار
تا به امداد نسيمي ،ره به كويي يافتم


خاطر از آيينه صبح است روشن تر مرا
اين صفا از صحبت پاكيزه رويي يافتم


گرمي شمع شب افروز آفت پروانه شد
سوخت جانم تا حريف گرم خويي يافتم


بي تلاش من ،غم عشق تو ام در دل نشست
 گنج را در زير پا ،بي جستجويي يافتم


هاي هاي گريه،درپاي توام آمد به ياد
هر كجا شاخ گلي،بر طرف جويي يافتم


تلخكامي بين،كه در ميخانه دلدادگي
بود پر خون جگر،هر جا سبويي يافتم


چون صبا در زير زلفش هر كجا كردم گذار
يك جهان دل بسته بر هر تارمويي يافتم


ننگ رسوايي رهي نامم بلند آوازه كرد
خاك راه عشق گشتم،آبرويي يافتم

|+| نوشته شده توسط رهی در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:10 |

نامه

بازم سلام

نمي دونم تا كي بايد بيام سلام كنم

شايد تا موقعي كه زنده ام شايد تا يه سال ديگه يا يه ماه ديگه يا يه .....

نمي دونم هر چه پيش ايد خوش آيد.

راستي عكس پايينو ديديد نوشته به اون ربط داره كاش مي شد نوشتۀ اون

نامرو براش داد ميزدم يا اون نامرو براش ميفرستادم.

ولي نمي شه آخه فاميل ما برا خر نر كره درست مي كنن.

اينم از شانس ماس.

تا يكي دوسال قبل فكر ميكردم عقد دختر عمو پسر عمو رو تو آسمونا

بستن ولي هر كي اين حرفو مي زنه دروغ مي گه فكر مي كردم ديگه هيچ

مشكلي نداريم ولي رسيدن دوتا قريبه از دوتا فاميل به هم خيلي راحت

تره.

با اين همه داد ميزنم دوست دارم سارا ي گلم

 

راستي بعضي از اين اشعار براي آقاي رهي معيريه سوء تفاهم نشه

 

شاهد افلاكي

 

چون زلف توام جانا،در عين پريشاني
چون باد سحرگاهم،در بي سر و ساماني


من خاكم و من گردم،من اشكم و من دردم

تو مهري و تو نوري،تو عشقي و تو جاني


خواهم كه ترا در بر،بنشانم و بنشينم

تا آتش جانم را،بنشيني و بنشاني


اي شاهد افلاكي،در مستي و در پاكي

من چشم ترا مانم،تو اشك مرا ماني


در سينۀ سوزانم،مستوري و مهجوري

در ديدۀ بيدارم،پيدايي و پنهاني


من زمزمۀ عودم،تو زمزمه پردازي

من سلسلۀ موجم،تو سلسله جنباني


از آتش سودايت،دارم من و دارد دل

دلغي كه نمي بيني،دردي كه نمي داني


دل با من و جان بي تو،نسپاري و بسپارم

كام از تو و تاب از من،نستانم و بستاني


اي چشم رهي سويت،كو چشم رهي جويت ؟

روي از من سر گردان،شايد كه نگرداني

 

دوست دارم

|+| نوشته شده توسط رهی در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 و ساعت 1:21 |

چشم اون

سلام

نميدونم چي بنويسم خيلي سخته وقتي كسي حرفي برا گفتن نداره بخواد چيزي بگه

بزاريد يه خاطره براتون بگم با يكي از دوستام رفته بودم بيرون بهم گفت عشقت صورتش چطوريه گفتم يعني چي گفت مثلا چشماش چه رنگيه يه كم فكر كردم تا حالا به اين دليل به چشماش نگاه نكرده بودم بهش گفتم نميدونم نگام كرد بعد بهم خنديد.

با اين كه هر بار ميديدمش سير بهش نگاه ميكردم ولي بازم نميدونم چشماش چه رنگيه

ولي با تمام وجود بهش ميگم دوست دارم سارا

شايد اونم يه بار ديگه بهم بگه دوست دارم

 

 

 

بنفشۀ سخنگو

بنفشه زلف من، اي سرو قد نسرين تن
كه نيست چون سر زلفت بنفشه و سوسن


بنفشه زي تو فرستادم و خجل ماندم

كه گل كسي نفرستد به هديه زي گلشن


بنفشه گرچه دلاويز و عنبر آميز است

خجل شود بر آن زلف همچو مشك ختن


چو گيسوي تو ندارد بنفشه حلقه و تاب

چو طُره تو ندارد بنفشه چين و شكن


گل و بنفشه چوزلف و رُخت برنگ و ببوي

كجاست اي رخ و زلفت گل و بنفشۀ من


به جعد آن نكند كاروان دل منزل

به شاخ اين نكند شاهباز جان مسكن


بنفشه در بر مويت فكنده سر درجيب

گل از نظارۀ رويت دريده پيراهن


كه عارض تو بود از شكوفه يك خروار

كه طرۀ تو بود از بنفشه يك خرمن


بنفشه سايه زخورشيد افكند بر خاك

بنفشۀ تو به خورشيد گشته سايه فكن


ترا به حسن و طراوت،جز اين نيارم گفت

كه از زمانه بهاري و از بهار چمن


نهفته آهن در سنگ خاره است ترا

درون سينه چون گل دلي است از آهن


اگر چه پيش دو زلفت بنفشه بي قدراست

بسان قطره به دريا و سبزه در گلشن


بنفشه هاي مرا قدردان،كه بوده شبي

بياد موي تو، مهمان آب ديدۀ من


بنفشه هاي من از من ترا پيام آرند

تو گوش باش چو گل، تا كند بنفشه سخن:


كه اي شكسته بهاي بنفشه از سر زلف
دل رهي را، چون زلف خويشتن مشكن

 

|+| نوشته شده توسط رهی در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 1:49 |

حرف دل

 

دوست دارم اندازهی تمام دنیا

سارا 

نوشته های قبلی رو پاک کردم

 

 

تو را راندم تا در جام قلب ديگري

ريزي شراب آرزوها را

به زلف ديگري آويز گلهاي صحرا را

مگو با من مگو از هستي ومستي

من آن خودرو گياه وحشي صحراي اندوهم

كه باران نگاه وخنده هايم رنگ غم دارد

مرا ازديده بيرون كن

مرا بشكن

مرا بشكن

تو سرتا پا وفا بودي تو با درد آشنا بودي

ولي اي مهربان من بگو آخر كه از اول كجا بودي

كنون كز به جاي من مشت پري درآشيان و آهي زير سقف مانده

بيا بشكن اين بال وپر را رها كن اين دل غمگين ورسوا را

 

|+| نوشته شده توسط رهی در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385 و ساعت 1:24 |

دوستت دارم
خدايا چرا اين روزا زود تموم شد چرا فقط به اندازهي يه روز ما كنار هم بوديم چرا

خدااااااااااااااااااااا چرا تو بندگانتو اين جوري امتحان ميكني هميشه سخت ترين

آزمايشارو انجام ميدي ها چرا اخه.

درد ما اينه كه هم ديگرو دوست داريم مگه ما چي گفتيم فقط گفتيم مارو از هم دور

نكن چيزي بيشتر از اين خواسته بوديم اين كاري داشت اره.

بازم ميگم خدايا شكر انقدر ميگم تا خسته بشي مارو به هم برسوني.

 

خدايا شكر ما بازم منتظر ميمونيم

 

اين شعرو سارا خيلي دوست داره

با عشق به ساراي گلم هر جا كه هستي به ياد من باش

اشكم ولي بپاي عزيزان چكيده ام

 
خارم ولي بسايه گل آرميده ام

 
با ياد رنگ و بوي تو اي نو بهار عشق


همچون بنفشه سر بگريبان كشيدهام


چون خاك در هواي تو از پا فتاده ام


چون اشك در قفاي تو با سر دويدهام


 من جلوه شباب نديدم به عمر خويش


 از ديگران حديث جواني شنيده ام


از جام عافيت مي نابي نخورده ام


وز شاخ آرزو گل عيشي نچيده ام


موي سپيد را فلكم رايگان نداد


 اين رشته را به نقد جواني خريده ام


اي سرو پاي بسته به آزادگي مناز


آزاده من كه از همه عالم بريده ام


گر مي گريزم از نظر مردمان رهي


عيبم مكن كه آهوي مردم نديده ام

|+| نوشته شده توسط رهی در دوشنبه هفتم فروردین 1385 و ساعت 17:43 |

سارا

سلام بچه ها سال نو مبارک

 

اینارو الان با عزیز ترین کسی که وجود داره دارم

مینویسم آفرین کیان درست حدس زدی.

ای خدا همهء عاشقای دنیارو به کسی که دوستشون

دارن برسون امین.

خدایا به بزرگیت شکر چقد من خوشحالم

 

بوس بوس برای تمام عاشقای دنیا  

ایناهم برای سارای خودم

اینم برای خودم

 

اينم براي داداش كيان گلم و ........

داداشي خيلي دوست دارم اميد وارم به تمام خواسته

 هات برسي از جمله ..........

 

خوب ديگه من خيلي خوشحالم حاليم نيست دارم چي مينويسم شما به بزرگواري

خودتون ببخشيد.

 

عشق

  این شعر پایی نو خود خود خود سارا تایپ کرده.

الاهي من پيش مرگش بشم.

سارا

قصه ي زندگي من پر ز خاطرات آبي

لحظه هاي با تو بودن تو خيالم مونده باقي

اون روزها يادم مي ياد تو حياط سرد پاييز

من بودم خسته و تنها مثل بيد از غمها دلريز

توبا اون دستهاي سبزت به دلم ستاره دادي

با حضورت توي قلبم غمهامو فراري دادي

انگاري باز نگرونم مثل عاشقها ديونه ام

گفتي كه نباش تو غمگين من كنار توميمونم

اون روزا ميون غصه دلواپسي ها موگرفتي

جاش تو قلبم بانگاهت يه بغل رازقي كاشتي

اون روزا يادش بخير سبز گلهاي تاقچه

اما ازوقتي كه رفتي زرد شدن برگهاي باغچه

|+| نوشته شده توسط رهی در سه شنبه یکم فروردین 1385 و ساعت 2:14 |

سارا

عبرت

ميروم باردگر از قلب تو تا بداني كيستم

تابداني همچو مجنون عاشقت من نيستم

من چو برگي سبز در فراقت زرد گشتم

اما كجا بودي كه بيني همچو شمعي سوختم

مي روم تا رفتني باشم زقلب و دفترت

تا بداني بروز تنگ دستي غم خوار بودم درغمت

مي روم اي كه روزي بهترين بودي تو در دنياي من

شايد آن روزرسد باور كني عشق و احساسات من

ياد مي آري زايام گذشته اولين ديدار را

با تو مي گفتم زمستي اولين دردها را

ياد مياري كه مي گفتم تو اي دنياي من

هر چه دارم از براي توست اي روياي من

ياد مي آري كه مي گفتم بي تو من هيچ نيستم

با تو من درياي خشك بي غروب بي ساحل نيستم

حال بي تو سبزم شادم مست مست

بي تو من آنم كه بودم با قناري هم پرست

|+| نوشته شده توسط رهی در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384 و ساعت 0:45 |

Powered By BLOGFA - This Template Designd By Reza Aminzadeh